|
از همه چیز نمی توان با یک خداحافظی ِ خشک و خالی رد شد. روی هر چیزی نمی شود یک خط قرمز کشید و پرتش کرد بین فراموش شدنی ها. یک چیزهایی هستند که خودت میسازی ، آنقدر باورشان می کنی که برای اثبات خویشتنت می گویی من ایمان دارم به این!. تقابل هایش را در هم می شکنی، هر چیزی را که بخواهد کتمانش کندو یا حقیقتش را زیر سوال ببرد. می شود تو... به سادگی...جزئی از وجودت... حالا اگر مَردی بگذار برود ، همانگونه که آمده بود. با یک خداحافظی ِ خشک و خالی و حتی رد پایش هم در تو نماند! نمی شود. می دانی...یک چیزهایی هست که آنقدر پنجه به وجودت کشیده و آنقدر تجزیه تحلیلشان کردی که جای زخمش درد می کند مدام، نمی تواند برود و احساسش نکنی. انگار در دماهای خیلی پایین بوده شبهایش که دیوارهای وجودت را ترک انداخته... نمی توانی...نه! نمی توانی به همین سادگی مچاله اش کنی و بگویی برو بمیر... نه...از همه چیز نمی توان با یک خداحافظی ِ خشک و خالی رد شد.. من اما گفتم خداحافظ! بارها گفتم این کلمه ی نیشخند به لب را ، که گوینده اش را گاهی به استهزا می گیرد. آنقدر اما مانده های حضورِ قدیمیت آزارم داد که پوچ کردم خود را. اما نه...این اولین اعتراف من است به این شکل...خیلی سعی کردم خالی باشم اما رد پایت خیلی توی چشمم بود. با تمام اینها خیلی محکم گفتم خداحافظ! رفتم و رفتم تا جایی که دیگر سلامی نیامد و من به هر دستی نیامده گفتم خداحافظ... بعضی وقت ها لازم است به چیزی اقرار کنی، لازم است بگویی به فلان چیز باور دارم. بعضی وقتها اینکه باور کنی که بی باوری ، طنابی می شود به گردنت. حرفی می ماند بیخ ِ گلویت که نمی دانی چیست. غفلت که کنی شاهرگت را خواهد زد... بعضی چیزها حیفند برای اینکه بهشان بگویی خداحافظ ، اما مجبوری! آرامش آورند اما مقصدشان رسیده و باید پیاده شوند. کوچکند و تو بزرگ شده ای. بعضی چیزها در فقدانشان هم حضور دارند. همان گونه که در فقدان ِ از دست رفته ها تو چیزی داری به نام ِ از دست دادگی... بعضی چیزها ، بعضی باورها و وجودها و بی وجودها را باید یکباره غافل گیرشان کرد و انداختشان دور. بعضی حرفها تکراریند... گذر ِ زمان حتما سلامی با خود می آورد. برای خیلی چیزها لاجرم باید دست تکان دهی...
سلام بانو...! پشت این دیوار های تو در توی خاکستری ، تنهاییت را از کاغذها مضایقه نکن! دیروز مردیم آنقدر فکرمان روی کاغذ دیواری های اتاق پیاده روی کرد...مردیم که نه!...من یک نفر فقط ، دیگر نفسم گرفت! او هم شاید خسته شده بود از همهمه ی اطرافش. آخر می دانی؟ ما اینجایی ها گوشهایمان به سر و صدا آلرژی وخیمی دارد! خلاصه آنکه خسته بودیم وقتی آمدیم. اما من همه ی خستگیم با لبخندش بار سفر بست و رفت. نمی دانی...وای تو نمی دانی لبخندش چطور دل آدم را تکان می دهد و می لرزاند. و چطور سیم پیچی های مغزت را می پیچد به هم حرفهایش... لکه ی مزاحم ِ روی مانیتور را پاک کردم تا بهتر ببینم حرفهایش را... ما عادت کرده ایم می دانی؟...عادت کرده ایم از پشت یک شیشه به هم لبخند هایی نیم سانتی تحویل بدهیم...از همانهایی که دل آدم را می برد!!!...و بشنویم یکدیگر را و دلمان قنج برود... ما عادت کرده ایم به حضوری که به روشن بودن چراغی کوچک است و غیبتی که به خاموشی آن... من قهوه می خورم اینجا و تو آنجا...در کافی شاپ مجازی اما...تنها صدای حرفهایمان می پیچد... شاید تقصیر گِل های لگد شده ی خیابان هامان بود. و تقصیر اینهمه بادمجان های واکس زده که خریداری ندارند... اتفاق های احمقانه ای که باعث می شوند نخواهی ببینی...بشنوی و لمس کنی... در دورترین فاصله ها فضایی نوستالوژیک رقم می خورد ، با کیفیت ِ قهر و آشتی ، بی دخل و تصرف ِ حواس پنج گانه... تنهایی هایت را بکار پای این دیوارها بانو...تو با تمام کوچه ها پیمانِ ندیدن بسته ای! و نه این خیابان های شلوغ شهرها و نه این شیشه های به هم پیوسته ی روشن...هیچ یک هوای سوگند ِ دلسرد ِ تو را...خالی نمی کنند... بگذار دلها روبه روی هم جستجو کنند...دور از هم نیز...و ته ِ دلشان جانور ِ بی علتی از اعماق ِ وجودش ریسه برود...و تمام قندهای دنیا در دلش آب شوند...به حرف ِ ناممکنی در توهمات ِ یک مانیتور! بگذار دستهای جنبنده ، حالات روحی نیم سانتی داد و ستد کنند... ما که از این حوالی نیامده ایم. مال آن حوالی هم نیستیم... روی مود نیستی بانو... فکری کن...کاش مابین ِ شب و روز...حالت ِ سومی می بود...
دستهایت را دیگر کجای این خانه جا دهم...؟ وقتی جیبهای تنگم حجم سیمانی بی احساس دستهایم را به زور سرپناهی می بخشد... از من می خواهی حرفهایت را کجای دلم جاسازی کنم...؟ میدانم درک این زمستان هذیانی آنقدر برایت دشوار است که تحمل هیبت سنگین حضورت برای من... و من آنقدر برای تو ناشناس که کوهها برای هم... و دستهایت برای من... دستهایت را دیگر کجای دلم بگذارم؟ دستهای نمناک پر گویت را که انگار می خواهد تمام چرندیات عالم را بر روح ِ سکوت بالا بیاورد... کجای این دیوار پر وصله و پینه بیاویزمشان دستهایت را...؟ کجای این فضای تهی ِ بی موسیقی که جیر جیرش هر سلول زنده ای را متلاشی خواهد کرد... دستهایت را ببر حرفهایت را... و شانه های لرزان ِ بی هویت ِ مرا به حال خود بگذار... باور کن حالا من در اتاق بی پنجره ام با تنهایی همین دستهای سیمانی احساس آرامش دارم...
من بی رحم میشوم خیلی حالا هم شده ام وقتی صدای کوچه ها همش انعکاس دارد و توی تمامی کتاب ها انگیزه ، یک چیز کوچک است مثل یک آبنبات چوبی که فقط تا کوچه ی بعدی دهانت را شیرین می کند ... تمام کوچه ها را که نمی شود آبنبات خورد دل آدم را می زند توی ذوق آدم می خورد ... من با تمام آبنبات های دنیا قهرم و با تمام آب نبات فروش ها و آبنبات خور ها با تمام بچه هایی که تمام طول کوچه را تصاحب می کنند با توپ هایشان و با تمام عروسک های خیمه شب بازی که شبها در کوچه های همسایه اطراق می کنند هم قهرم... من همیشه روی پله ی جلوی خانه ها می نشینم سر تمام عروسکهای نمایش را یکی یکی می برم با پنبه! سرها را کوچه ها را آبنبات ها را... و گل های بی هدفی که هنگام گل کوچیک حواله ی هم می کنند... آدم بی رحمی هستم من! خوب این را می دانم چون پنجره ی اتاقم را همیشه می بندم و مواظبم حرفی نزنم که کسی بخندد و آجرها ترک بخورند و همیشه پاسبان حجم های بی تفاوتم.... آدم بیهوده ای هستم که خیلی بی رحم است و وقتی بچه های کوچه گل می خورند پوزخند می زنم و توپم را نمی دهم به کسی برای بازی آبنبات چوبی نمی خورم کوچه ها را نمی دوم... یک جا می نشینم و به تو می گویم ساکت باش اگر جز سکوت در تابستان ِ من حرفی داری...! قرار است ما کوچه های بعدی را ساکت طی کنیم من و دیوارها را می گویم و سکوت بخوریم جای آبنبات های دسته دار و سکوت بپوشیم... صدای بلند سکوتمان را نمیشنوی حتی تویی که در کوچه ها بلند بلند می خندی...
دلم می خواهد داد بزنم بگویم می خواهم تنها باشم چند روزی... تا این حفره های خالی مکشوفه را شناسایی کنم و خلاء های نوظهور را پر کنم با پوشال دلم میخواهد فریاد بزنم بگویم ساکت! و در دنج مبهم غمگینت تصویرت را از یاد ببرم.... تا تنها روزگاری چند با فریاد سکوتت خانه ی تنهاییم را از نو بسازم... درکم کن من به تنها ماندن در این بن بست ها نیازمندم همانگونه که تو...به هوایت! و دستهایم به دیوار چرا می خواهی نهال رنجی را که بر آن استوارم بخشکانی؟ دیر زمانی ست چشمهایت مرا از از گفتن می ترساند... اما من دلم کپک زده است در حسرت فریادی عصیان گر که می خواهد بگوید: ســــــــــــــــــاکــــــــــتـــــــــــــــــ.....
قرار است در این حوالی اتفاق های احمقانه ای بیافتد قرار است ما نان هایمان را قسمت کنیم 3تا برای من یکی برای تو... و کودکان بازی های کودکی ما را تکرار کنند قرار است 2x2 دیگر جوابش چهار نباشد و در تمام اعداد و حسابهایشان شک کنند ... اینجا در حوالی ما همیشه اتفاق هایی هست برای خندیدن همیشه گربه های خنده دار با صدای وحشتناکی جیغ می کشند شبها... و مترسک دست دوستیش با کلاغان فراری همیشه بیهوده باز است... اینجا تقاص خواسته های همسایه هامان را شمع ها می پردازند... آنطرف تر هم حوادث رخ می دهند مدام: مورچه ای در حین بالا رفتن از دیوار سقوط می کند می میرد استخوان هایش می شکنند و یادش می رود قصه ی تکرار هزار رفت و باز رفت را که از باید هاست و کودکی با بادبادک با کیفیتش که خیلی خوب کار میکند به هوا می رود و گم می شود... این حوالی همیشه اتفاقهای احمقانه ای می افتد دختری طناب دارش را به پایه های میزش می بندد و در خودکشی وارونه اش دیوار روبه رویی را به خنده وا می دارد... قرار است اتفاقات احمقانه ای رخ دهد... در کوچه ی ما و همه ی کوچه هایی که در راه رفت و آمد ماست کلمات ارزشمندی شاد و شنگول راه می روند سوت می زنند شعر می خوانند و به دیوار ها می خورند...می ترکند... و کوچه خوشحال می شود کوچه می خندد... در حوالی ما... در همه ی حوالی ها... یک آهنگ هنوز حماقت خود را آغاز نکرده است! ... من و تمام مشنگ های این حوالی دستور جدیدی صادر کرده ایم: کوچه های بعدی! ساکت...!
هفته از یکشنبه شروع شد. شنبه ای نبود. و شاید بود و قبل از تاریخ بود. شاید وقتی که شنبه آمده بود من آنقدر بزرگ نبودم که یادم بماند. نمیدانم...اما هرچه که بود هفته از یکشنبه شروع شد! سایه از اتاق بیرون رفت. سایه ، من بود و من نبود. از من بود و من نبود. با من بود و من نه... همان وقتی جدا از من رفت که هفته شروع شده بود از یکشنبه.سایه بیرون رفت. نمی دانست دنبال چه! ادای من را درآورد. ادای تختم را. ادای تک تک آجرهای اتاقم را. وشکلهای بی هویت هزاران موجودیت مشکوک که در اتاق جا گذاشت را تقلید کرد... دوشنبه شد:سایه شکل گلدان اتاقم از راه باریکی می گذشت که کلاغ رسید. کلاغ قصه ی ما از همان کلاغهایی بود که هیچ وقت به خانه اش نمی رسید. مثل همه ی کلاغهای قصه های دیگر. که اگر به خانه هایشان برسند انگار چیزی از دنیا کم می آید! با همان صدای گوش خراشش گفت: بی خیال رفیق سیاهم!گلدانی که نباشد چه نیازی به سایه دارد؟ الحق که تقلیدکار بی خاصیتی هستی... سایه نگاهش کرد.گوشه هایش وا رفتند و روی چمنها پهن شد. با خودش گفت: اصلا چرا سایه؟...وقتی هرچیز خودش است چه سایه باشد و نباشد...چرا سایه...؟ سه شنبه شد: سایه عینک به چشمهایش زد. ژست فیلسوفانه ای به خود گرفت. دیگر جواب سلام سایه های دیگر را نداد. و تمام روز با خودش گفت:...من هستم...هستم...هستم...نشان به آن نشان که دارم راه می روم و فکر می کنم... چهارشنبه شد: پروانه ای در آن بالابالاها پر میزد. کودک نوپایی سایه ی پروانه را می پایید . بلند شد و خواست بگیردش...اما نشد...سایه ی پروانه روی دستش آمد...با آن یکی دستش خواست بگیردش...اما باز هم نشد. سایه می آمد روی هر چیزی که می خواست بگیردش... پنجشنبه شد: سایه تمام روز را راه رفت...با خود گفت:...من نیستم!!!...و بعد فریاد زد:...من نیستم و این لکه های سیاهی که می بینید یک توهم گول زننده ی بی رحم است...و صدایش در مغزش زجر ممتدی داشت... جمعه شد: سایه دلش گرفته بود. بی شکل و بی حالت روی چمنها تمام روز را خوابید و دیگر به هیچ چیز فکر نکرد... از اتاق بیرون رفتم و سایه ام زیر پایم افتاد. می خواستم دستهایش را بگیرم برای اولین بار...روی زمین دراز کشیدم...کف دستهایم روی زمین بود...سایه شد من...هم اندازه ی من...و کف دستهای هم را لمس کردیم و صورتم به صورتش چسبید...مثل علفهای خیس ِ باران خورده بود لمسش... وقتی به اتاق برگشتیم غروب بود.سایه کمرنگ شده بود. داشت محو میشد و می مرد...درست مثل همیشه وقتی که فکر می کردم دارد می میرد و بعد از کمرنگ ترین حالتش... شب شد و سایه بزگ شد انگار همه سایه های دنیا به هم پیوستند و سایه ی عظیم شب همه شان را دربر گرفت... حالا من فکر می کردم:...سایه نبود..بود و نبود...فقدان نور خورشید بود. در تقابل سطح روشنی بود که ایجاد میشود. و ضدیتی بود با آفتابی که آفریننده اش است...بودِ نا مستقل ِ بی حقیقتی... خوابیدم... بیرون جغدها فکر می کردند...و ریز ریز می خندیدند...به فکرهای من شاید! جهان تاریک بود و سایه بود تمام. خورشید ِ کوچکی بود با عمر کوچکی که او هم سایه می آفرید حتی! سایه بی هویت نبود و نامستقل...سایه بود تماما همه چیز...همه چیز...همه چیز... جغدها خوابیدند... هفته تمام شد... شنبه...نرسید...!
نمی گذارم دوباره بیایی تمام درها را برای تحقق فقدانت قفل خواهم زد و تمام راههایت را خواهم سوزانید... حتی اگر بیایی و تصویر یخت در چشمهایم باز زانو بزند و اراده ام را در دستهایت بچلانی طلسمت خواهم کرد.. جادوگری که منم! در قدرتمندترین حالتت نمیتوانی از کلمه ی (بودن) ِ من بزرگتر باشی...!
وقتی به کارت نیامد هر حیله ای که در آستینت داشتی و رقص فواره ی آتش در بلندترین قامتش هم نتوانست آسمان تهی تاریک را به رنگی مصور سازد و وقتی هر فانوسی روشنایی داشت تنها به قدر مقصد ِ بن بستی... آنگاه می آموزی بنشینی... می آموزی که ابتدای پوچی ، کشف بزرگی می تواند باشد... تکه هایم را راههایت جدا کردند من اما تمامت خود را از تویی که تویی باز می ستانم...
حال و هوای این روزها هم... ای.... می گذرد... و من تکه پاره های بازمانده ی آهن را از مغزم جارو می کنم... اتفاق تسلا بخشی هستی تو... وقتی در زمستان ِ تابستانی به مفهوم یک صورتک نقاشی شده به عرض نیم سانت می خندی... اتفاق خسته ی زیبایی که تنها یک انسان مجازی میتواند سازنده اش باشد! ما من و تو اتفاق ساده ی قشنگی هستیم با صورتکهای نیم سانتی که در دردهایمان هم بی دریغیم... می خندیم...
|
About
اگه آشنا نیستی همین حالا صفحه رو ببند. اینجا قلمروی منه...و جای غریبه نیست! Archivesمهر 1390شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|